عبد الرحمن جامى

75

أشعة اللمعات ( فارسى )

خودشان و اطلاق حقيقت از باطن به ظاهر آمده . « اى ظاهر تو عاشق و معشوق باطنت * معشوق « 1 » را كه ديد طلبكار آمده ؟ » مىشايد كه مراد به ظاهر ، اينجا حقايق ممكنات باشد - من حيث تجلّى وجود الحقّ سبحانه بصورها - و مراد به باطن ، وجود حقّ سبحانه - من حيث تجرّد عنها - « 2 » زيرا كه وجود من حيث التجرّد ، عن المظاهر باطن است و بر اين تقدير نيز عاشق و معشوق ممكن و واجب باشند « 3 » موافق آنچه در متن مذكور شد ، امّا در تعبير از آن به ظاهر و باطن ، مخالف آن مىنمايد و مىشايد كه مراد به ظاهر ، ظاهر وجود باشد كه واجب است تعالى و به باطن حقايق مخالف آن مىنمايد ، اگرچه فى نفسه صحيح است ؛ زيرا كه واجب نيز طالب ممكنات است تا مجالى اسماء و صفات او باشند و همانا كه مراد مصنّف از ايراد اين بيت بر هر تقدير ، تنبيه بوده باشد بر آنكه هريك از ظاهر و باطن يا عاشق و معشوق را بر هريك از واجب و ممكن به ملاحظهء اعتبارات مختلفه اطلاق مىتوان كرد - و اللّه تعالى اعلم . « عشق از روى معشوقى » كه ظاهر وجود است ، « آينهء عاشق آمده تا » عاشق « در وى » يعنى در معشوق كه به منزلهء آينه است مر او را ، « مطالعهء » ذات و وجود « خود كند » اولا ، و مطالعه توابع ذات خود ثانيا ؛ زيرا كه وى بىظهور در مرآت ظاهر وجود ، از خود و غير خود غافل است ؛ چون در مرآت وجود ظاهر شود ؛ از ذات خود و توابع آن خبردار گردد ؛ « و از روى عاشقى آينهء معشوقى تا در او اسماء و صفات خود بيند » زيرا كه هستى معشوق لذاته است و در آن احتياج به هيچ ندارد ، امّا تا اسماء و صفات وى متميّزة الاحكام و الآثار ظاهر شود ، عاشق در بايد تا در وى و به وى ظاهر گردد . و چون در كلام سابق ، اشتقاق عاشق و معشوق از عشق مذكور شد و هريك از اين

--> ( 1 ) . در برخى از نسخ " مطلوب " آمده است . ( 2 ) . يعنى تجرّد حقّ - سبحانه و تعالى - از مظاهر . ( 3 ) . اما واجب اسمى ، نه واجبى كه به واجب غيبى اطلاق مىشود زيرا واجب غيبى همان واجب الوجود است .